((مهر جلین))
شعر و ادبیات
۱-بالا می آورم زندگی را-روی تو –که سادگی را به من یاد دادی –آینه! 2-شایدهرکس را درقبرخودش بگذارند ،اماهمه را دریک قبرستان دفن می کنند! 3-به پلک زدنی فاتحه روزوشب را میخوانی ! 4-فکرکنم عاشق ترین مرد دنیا باشم ،وقتی دلم برای تمام دختران دنیا لک می زند! 5-سلوک فلسفیدن اصیل ،فیلسوف رااز هبوط در برزخ پیشه شدگی اندیشه خواهد رهاند! 6-باهیچ تیشه ای ،ریشه درخت اندیشه از بیشه تفکر کنده نخواهد شد! 7-جاذبه چشمانت، قانون جاذبه نیوتن را ابطال کرد! نوروز ازدریچه حکمت انسی به گفته یکی از شرق شناسان ایرانی قومی تمام اسطوره ای است که کل ساحت وجودی قوم خودرا دراسطوره تعریف کرده است که درساحت عین با الگوقراردادن ان آرکی تایپ ها به کنش وواکنش درمقابل دیگری وخود پرداخته است.این اسطوره ها تنها نقش صرف ذهنی ندارند بلکه دربطن زندگی ایرانیان حضوردارند .نوروز نقطه اوج وتعالی زمان اندیشی ایرانیان است که آدمی رااز فضای زمان فانی مکانیکی نیوتونی و واتچ کانتی به زمان باقی رهنمون می کند واز مکر لیل النهارزمان غربی که ادمی را درساحت غفلت تعریف میکند عبورمی نماید وبه سمت پس فردای تاریخ با یاد عهدازلی انسان درعالم پری روزی که وجود انس وانس وجود بود می اورد.این یاداوری تکراراست اما تکراری نیست .نوروز افق انسان است درتکرار خویش چراکه این نسبت انسان را متذکر رابطه اصیل با خویشتن ووجود می کندکه انسان دچارروزمرگی نشود واز حقیقت وجود ووجود حقیقی فاصله نگیرد وان را به ورطه فراموشی نسپارد .نوروز علاوه برا انکه زمان حقیقی –زمان باقی –را به ما نشان می دهد مارادرحقیقت زمان قرار میدهد وان نگرشی است که صیرورت عالم را ازدریچه حکمت الهی می بیند وبه تعبیرتوین بی تاریخ را اراده الهی می انگارد تا شاهد تحقق ان باشد. کفش هایم پاره پاهایم همه از تاول پر راه رفتن نیست کارم چاره ام پرواز است چه خیالی ...چه خیالی پر پروازم کو؟ کاش می شد که کبوتر بودم کاش می شد... کلبه ای خالی که مرا می خواند چه صدایی ...چه صدایی این ندای دل یک پیر زن است کلبه می خواهد بگوید که نرو پیرزن با سایه اش تنهاست کلبه آن شب تا سحر بامن از روزگار بی فروغ پیر زن می گفت اشکهای پیرزن برگونه های کلبه می بارید پیرزن آن کلبه بود کلبه اما همچنان خالی... بین درخت و دریا از اتفاقات سرخ استقبال می کند بین درخت ودریا رفت و آمد پرندگان تماشایی است چندان که تو را می شناسم در شگفتم چگونه پرندگان سواحل کارائیب چشم های تو را در آن ضیافت آبی ادامه ندادند(ادامه دارد) ۱-خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من چه سرنوشـت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
باز سرایی : سید علی صالحی
کلمه نجات
می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرسمَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.
اما تا کی... ؟
از امروز گفتن
ادامه مطلب
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
فریبکــار دغلپیشه، بهانه اش نشنیـدن بود
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
ادامه مطلب


