((مهر جلین))
شعر و ادبیات
بین درخت و دریا از اتفاقات سرخ استقبال می کند بین درخت ودریا رفت و آمد پرندگان تماشایی است چندان که تو را می شناسم در شگفتم چگونه پرندگان سواحل کارائیب چشم های تو را در آن ضیافت آبی ادامه ندادند(ادامه دارد) ۱-خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من چه سرنوشـت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های ای سلسلهها ، سلسلهها، سلسلهها، های سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست خاک ره بیکسیست کز سر ما برنخاست دل به هوا بستهایم، از هوس ما مپرس با همه بیگانه است آنکه به ما آشناست داغ معاش خودیم، غفلت فاش خودیم غیر تراش خودیم، آینه از ما جداست آن سوی این انجمن نیست مگر وهم و ظن چشم نپوشیدهای عالم دیگر کجاست دعوی طاقت مکن تا نکشی ننگ عجز ۱-آن ني كه بر آن خشك نيستان مي خورد آب از لب جوي لب و دندان مي خورد لب تشنه ز جويبار قرآن مي خورد مي خورد فراوان و فراوان مي خورد ۲-شوريده سري كه شرح ايمان مي كرد هفتادو دو فصل سرخ ،عنوان مي كرد با ناي بريده نيز بر منبر ني تفسير خجسته اي ز قرآن مي كرد باز این چه شورش است که در خلق عالم است روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم خورشيد را بر نيزه؟ آري اينچنين است بر صخره از سيب زنخ بر ميتوان ديد در جام من مي پيش تر كن ساقي امشب بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند اين تازه رويان كهنه رندان زمينند من صحبت شب تا سحوري كي توانم تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك من زخمهاي كهنه دارم بي شكيبم من با صبوري كينه ديرينه دارم من زخمدار تيغ قابيلم برادر يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه از نيل با موسي بيابانگرد بودم من با محمد از يتيمي عهد كردم بر ثور شب با عنكبوتان ميتنيدم بر ريگ صحرا با اباذر پويه كردم تاوان مستي همچو اشتر باز راندم من تلخي صبر خدا در جام دارم من زخم خوردم صبر كردم دير كردم آن روز در جام شفق مل كرد خورشيد فريادهاي خسته سر بر اوج ميزد بي درد مردم ما خدا، بي درد مردم از پا حسين افتاد و ما برپاي بوديم از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند نوباوهگان مصطفي را سربريدند مرغان بستان خدا را سربريدند نیستی و سالهاست دانه های برف این مسافران بی قرار ابرها با علامت سوال چترها مواجه اند نیستی و کودکانمان -با کمان- قاب آفتاب را نشانه رفته اند آسمان غیر جای خالی پرندگان مرده را نشان نمی دهد ازبهت وسکوت پدرم می ترسم ما گاونداریم ولی زائیده! ۲-مانند همیشه چشمهایم به دراست برسفره ماجگرنه،خون جگراست ته مانده سفره شما را آورد آری پدرم مورچه کارگر است! ۳-سرمایه گذاشتیم مادرنیزه درتیرسه شعبه زره وسر نیزه شمشیرفروشی بزرگی زده ایم بایدبرود ان همه سربر نیزه! جلیل صفربیکی رو بنده برای اولین بارازطریق روزنامه جام جم شناختم با آن دوبیتی های معرکه اش! بعدهاهم درفصل نامه شعر حوزه هنری ،البته اگه اشتباه نکنم!به هرحال شعر آئینی و شعرکوتاه هم مثل خیلی از شعرهای دیگه طرفداران خودشو داره وایشان هم یکی از شاعران مطرح توحوزه نامبرده هستند.حدود۱۵کتاب شامل شعروترجمه وگردآوری از ایشان چاپ شده وایشان از بانیان سایت (آنات) شعرتخصصی کوتاه ایران هستند. گفتمش عالیست مثل حال گل حال گل درچنگ چنگیز مغول! ۲-برای توای روزاردیبهشتی چه اسفندها دود کردیم! سرازخاک من بردارد مرگ آغوش مادرانه تریست! ۲-جنگ یک حقیقت عجیب بود نانجیب بود! باد آمد و دکمه مترسک وا شد درسینه او مسیح مصلوبی بود! ۲-چشمت بستی وماه پنهان کردی آن چهره بی گناه پنهان کردی ای عشق چو آب زیرکاهی بودی آتش در زیر کاه پنهان کردی! ۱-به من نمی چسبد این فروردین مادربزرگ ها که نباشند عید مثل یک چای سرد شده است... ۲- برای جشن تولد گل گاهی گل می خرد بهار از گلفروش سرسبزترین بهار تقدیم تو باد آواز خوش هزار تقدیم تو باد گویند که لحظه ایست روئیدن عشق آن لحظه هزار بارتقدیم تو باد تا بگذرد از سرم پریشانی من خط کف دست محو شد ریخت به هم پرچین وشکن به روی پیشانی من! صدف خالی یک تنهایی است وتوچون مروارید گردن آویز کسان دگری! بیقرارتوام ودردلتنگم گله هاست آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست! مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب دردلم هستی وبین من وتو فاصله هاست! تابه مانند خانه ای قد برافراشتم اما اکنون مادرم خواهد آمد ومرا ویران خواهد کرد! باید به دوستان عرض شود که بنده با کپی کردن مطالب دیگران وقراردادن آن دروب به شدت مخالفم وسعی می کنم مطالب (چه اشعار چه مقالات مربوطه)تولیدی -تحلیلی باشد واگر جمله یاشعری از کسی ذکرشد به منبع آن ا شاره خواهد شدتا امانت داری لحاظ شود.
ادامه مطلب
باز سرایی : سید علی صالحی
کلمه نجات
می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرسمَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.
اما تا کی... ؟
از امروز گفتن
ادامه مطلب
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
فریبکــار دغلپیشه، بهانه اش نشنیـدن بود
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
ادامه مطلب
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین آید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
ادامه مطلب
ادامه مطلب
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي
ادامه مطلب
گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف
مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است
اجرام کوه هاست نهان در میان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه ؟ زبیم تاختن ناگهان برف
گشتند نا امید هم جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف
با ما سپید کاری از حد همی برد
ابر سیاه کار که شد در ضمان برف
چاه مقنعست هم چاه خانه ها
انباشته به گوهر سیماب سان برف
زین سان که سر به سینه گردون نهاد باز
خورشید پای در ننهد ز آستان برف
ادامه مطلب
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشمروزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه یسلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
ادامه مطلب
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
مولانا
بر خشك چوب نيزهها گل كرد خورشيد
خورشيد را بر نيزه گوئي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
خورشيد را بر نيزه كمتر ميتوان ديد
با من مدارا بيشتر كن ساقي امشب
مي ده حريفانم صبوري ميتوانند
با ناشكيبايان صبوري را قرينند
من زخم دارم من صبوري كي توانم
ساقي سلامت اين صبوران را مبارك
من گرچه اينجا آشيان دارم غريبم
من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
ميراثخوار رنج هابيلم برادر
يحيي! مرا يحيي برادر بود در چاه
بر دار با عيسي شريك درد بودم
با عاشقي ميثاق خون در مهد كردم
در چاه كوفه واي حيدر ميشنيدم
عمار وَش چون ابر و دريا مويه كردم
با ميثم از معراج دار آواز خواندم
صفراي رنج مجتبي در كام دارم
من با حسين از كربلا شبگير كردم
بر خشك چوب نيزهها گل كرد خورشيد
وادي به وادي خون پاكان موج ميزد
نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم
زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم
دست علمدار خدا را قطع كردند
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


